فرشته زمینی
منو ببخش برای عمر کوتاهت
منو ببخش برای آزادی که تجربه ش نکردی
منو ببخش برای حق حیاتی که بهت ندادیم
منو ببخش برای مادری که از تو سلب کردیم
منو ببخش برای دنیایی که برات جهنمش کردیم
منو ببخش برای چاقویی که جای نوازش نصیب شد
روزی که تو آزاد و رها باشی، عید منه
ببخش منو برای همه سالهایی که نفهمیدم...
امید جانم ز سفر بازآمد شکر دهانم ز سفر بازامد
عزیز آن که بیخبر به ناگهان رود سحر چو ندارد دیگر دلبندی به لبش ننشیند لبخندی
چو غنچه سپیده دم شکفته شد لبم ز هم که شنیدم یارم باز آمد ز سفر غمخوارم بازآمد
همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر ناگهان نگارِ من چنان مه نو آمد از سفر
من هم پس از آن دوری بعد از غم مهجوری یک شاخه گل بردم به برش
دیدم که نگارِ من سرخوش ز کنار من بگذشت و به بر یارِ دگرش
وای از آن گلی که دست من بود خموش و یک جهان سخن بود
گل که شهره شد به بی وفایی زِ دیدن چنین جدایی ز غصه پاره پیرهن بود